ورود به ساحل عشق
نا امید به راهی دورخیره می شوی شاید آن کور سوی نور در دوردست خبری از فردایی روشن دهد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزی چون عقابی در بالای کوه ها بودم ناگهان انگار آسمان و زمین در هم کوبید حالا همچون اسیری در غار تنهاییم روز گار می گذرانم درگرماگرم جاده ی تیرماه به خودرو مانده در راه قدری امید داد سه لیتر بنزین! و به من گرمای بی بدیل همدلی در قطبی ترین نقطه ی زمین! ما رفتیم آنها رفتند همه ی ماشین های دنیا از همه ی جاده ها رفتند! وبوی بنزین چون عطر نارس لیمو تمام تیر ماه را پوشاند باز به روزهای پرشور عید نوروز نزدیک می شویم و در خیابانها کم کم حاجی فیروز را می بینیم که می خواند :”حاجی فیروزه – سالی یه روزه” و اگر رویتان را گشاده نیابد برایتان خواهد خواند “ارباب خودم چرا نمی خندی” و این ترانه را با صدای پرزنگ دایره همراه خواهد کرد. آنچه مرا بر آن داشت که تحلیل مقایسه ای مختصری را بر ریشه یابی این سنت ایرانی بنگارم دو مسئله بود. نخست متن کوتاهی نوشته یک دوست که دردمندانه نگاشته بود که کودکان مغرب زمین از سانتا کلاوس و یا آنگونه که ما در فارسی به سیاق فرانسویان بابانوئل می خوانیمش هدیه دریافت می کنند و در سال نو با خواندن ترانه های زیبا همراهیش می کنند ولی ما ایرانیان سالها پس از لغو برده داری ،مردی زشت و سیاه چهره را به رقص می آوریم که نه تنها چیزی نمی بخشد که خود به رسم گدایی می ستاند. چیزی قریب به این مضمون. نوشته این دوست و نگاهی کوتاه به تحقیقات مدون در مورد تاریخ این سنت در متون پارسی که آنها را بسیار اندک یافتم مرا بر آن داشت که این جستار را بنویسم شاید یاری کوچکی بود در افکندن پرتو نوری به تاریکی ریشه های این سنت با اهمیت ما ایرانیان. جستجوی مختصر من در فضای مجازی نیز تقریبا مطمئنم ساخت که حداقل در دنیای وب پارسی همه آنچه در این رابطه موجود است چند حدس تقارنی و فصلی برای معنا بخشیدن به این سنت و یا متاخر دانستن و اعتقاد به ریشه دار نبودن آن است. شاید مهمترین کاری که در زمینه ریشه یابی این سنت تا کنون صورت پذیرفته مبتنی بر حدسهای مرحوم مهرداد بهار و تحقیقات متاخر سرکار خانم شیدا جلیلوند است که سیاهی چهره حاجی فیروز را مربوط به بازگشت او از دنیای مردگان و در ارتباط با اسطوره سامی بین النهرینی تموز می دانند که توسط ایرانیان اقتباس گردیده است. در نبود نظریه ای جایگزین، این باور در سراسر دنیای مجازی ایرانی به عنوان فرضیه اصلی منتشر شده و با جستجوی نام حاج فیروز با دهها وب سایت بر می خوریم که به بازگویی این نظریه پرداخته اند و این نظریه ای است که از سوی ایرانیان وارد ویکی پدیای انگلیسی نیز شده است. برای مطالعه بیشتر در این رابطه می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید: نکته جالب دیگر انتقاد از این سنت به عنوان نماد اشکار نژادپرستی و راسیسم توسط اساتیدی چون دکتر حمید دباشی است که خواهان تغییر این چهره و یا حذف آن هستند. آنچه در این مقاله در برابر این نظریات طرح می شود تنها تشریح کننده تقارنهای قابل تامل این سنت در خارج مرزهای ایرانی و حاصل کار اولیه یک مطالعه تطبیقی است که نیاز به بررسی بیشتر دارد و لذا بدین وسیله از ایرانیانی که اطلاعات و یا سوابقی را در اختیار دارند که در نقد و یا تکامل این نظریه اولیه می تواند کمک کننده باشد دعوت می کنم با ارسال نظرات خود برای نویسنده در تکامل و بررسی بیشتر این نظریه مشارکت داشته باشند. شاید بهتر باشد بررسی خود را با یک تصویر شروع کنیم. به تصویر زیر توجه کنید: شباهت جالبی است مگر نه؟! حاجی فیروز در کنار سانتا ! بی تردید هر ایرانی که سال نو میلادی را در هلند و یا بلژیک گذرانده باشد روزهای 5 و 6 دسامبر این همراه سیه چرده سانتا را دیده است که با حرکات شادی بخش و گاها دلقک گونه، شیرینی و ابنبات میان بچه ها پخش می کند و احتمالا این هموطن با خود گفته چه شباهت جالبی و اتفاقا جستجوی ما از همین شباهت عجیب آغاز می شود. آیا این شباهت صرفا تصادفی است و یا امکان وجود ریشه های مشترک در بین این دو چهره که هر دو با آغاز سال نو در دو فرهنگ دور از هم مشاهده می شوند وجود دارد؟ اجازه دهید کمی بیشتر با این مرد که با صورت سیاه در کنار سانتا ایستاده است آشنا شویم. پیتر سیاه یا آن گونه که هلندی ها تلفظش می کنند Zwarte Piet قرنهاست که در کنار سانتا با همین چهره ترسیم می شود و همواره منشا ورود او به داستان سانتا مورد سوال بوده است و پاسخهای متفاوتی به آن داده شده است. پاسخهایی تقریبا شبیه به ریشه یابی های انجام شده برای حاجی فیروز ما! نکته جالب اینجاست که در سالهای اخیر بحث های مربوط به نژاد پرستی در رابطه با این چهره در هلند و بلژیک نیز بالا گرفته و بسیاری از جامعه آکادمیک هلند خواهان حذف این چهره هستند و در مقابل نیز طرفداران حضورش استدلالهای گوناگونی می آورند که مهمترین این استدلالها این است که این سیاهی اصولا به رنگ پوست ارتباط ندارد و گرد ذغال است! و جالب این که حتی گروهی می گویند دلیل این گرد سیاه پایین رفتن از دودکشهای خانه ها به همراه سانتا و یا به جای اوست برای آن که هدایای کودکان را به آنها برساند. به نظر جالب می رسد مخصوصا که معتقدند احتمالا سانتا با ان جبروت و هیبت احتمالا خود از دودکشها پایین نمی رود و خدمتکار اوست که چنین می کند. آنها راهی برای توجیه این سیاهی یافته اند ولی ما چه باید بگوییم که حاجی فیروزمان از دودکشی نیز پایین نمی رود! در مقابل نظریات دیگری نیز وجود دارد. تاریخچه در دسترس این چهره نشان می دهد که اگرچه قدمت این شخصیت همراه سانتا نامعلوم است ولی نخستین بار در کتابی که توسط جان چکمن Jan Schenkman در سال 1845 نگاشته شده به ریشه آن پرداخته شده و از او به عنوان خدمتکار سانتا که چهره سیاه دارد و لباس سرخ رنگی می پوشد و از “آسیا” می آید یاد شده است! و یک دهه بعد در چند کتاب دیگر این منشا ورود به آفریقا به دلیل سیاه بودن تغییر یافته است. اگر بخواهیم به ظاهر او توجه بیشتری کنیم در گذشته او را اغلب با لباس سرخ ترسیم می کردند ولی امروزه لباس او رنگارنگ شده است اگرچه همچنان رنگ قرمز یکی از رنگهای غالب است. کلاه او نیز در گذشته اغلب شبیه کلاههای بوقی و کشیده بوده و در اصل کلاه فرگی بوده است ولی امروز این کلاه ویژگی ثابتی ندارد. درست مانند لباس حاجی فیروز که اگرچه تصویر بیشتر استفاده شده او با کلاه تیز و بوقی است ولی امروز به دلیل عدم توجه به معانی نهفته در آرایش او و درک نشدن آنها کلاههایی با اشکال متفاوت را می توان بر سر او دید. اما از اینها گذشته او حلقه ای نیز به گوش دارد که نشان از بندگی اودارد. اگر از تاریخ ذکر شده عقب تر رویم تا ریشه های قدیمی تری بیابیم با چند داستان جالب دیگر برمی خوریم و سنتهایی که هنوز هم در جای جای اروپا وجود دارند. یکی از این داستانها که اصلی ترین روایت نیز هست از شیطانی سخن می گوید که سنت نیکولاس را همراهی می کند. باور اصلی بر این بوده است که سنت نیکولاس این شیطان را شکست داده و او را بنده خود ساخته است و اگر این روایت را با تصویر پیتر سیاه تطبیق دهیم حلقه بندگی در گوش او و رنگ سیاهش که احتمالا نه معنای نژادی که بر ذات سیاه او دلالت دارد با این داستان قدیمی منطبق می نماید. اگر باز به دنبال خدمتکار و یا همراه سانتا بگردیم در آلمان با شخصیتی برمی خوریم که قرنهاست سانتا را همراهی می کند و بسیاری او را ریشه اصلی می دانند او را در المانی Knecht Ruprecht یا روپرت خدمتکار می نامند. این تصویر زیر از روپرت خدمتکار در المان امروز است: در تصاویر مختلف او عمدتا با چوب یا زنگ در دست و کیسه ای سیاه بر دوش تصویر شده است که طبق افسانه های ژرمن پر از خاکستر است. او از کودکان سوالاتی می پرسد که ایا دعاها و ذکرها را بلد هستند یا نه و اگر بلد باشند به انها شیرینی و تنقلات می دهد و اگر بلد نباشند آنها را در کیسه خاکستر خود می اندازد و می برد! در روایتی دیگر از داستان او به کودکان لوس و بد به جای هدایای خوب ذغال و سنگ می دهد در حالی که بچه های خوب هدایای خود را نه از او بلکه از سنت نیکلاس دریافت می کنند. شکل ترسناک تر این موجود شیطانی و ذغال الود که اغلب در تصاویر قدیمی تر سرخ رنگ ترسیم شده را می توان در جنوب آلمان و منطقه آلپ به ویژه اتریش و همچنین کرواسی و بخشهایی از شرق اروپا دید که در اتریش و کرواسی او را با نام “کرامپوس” Krampus می شناسند. این شیطان ترسناک که سانتا را همراهی می کند موجودی شاخدار و پشمالو با پنجه هایی تیز و زبانی سرخ رنگ و دراز است که کسانی که لباس او را می پوشند در جشنهای سال نو در خیابانها کودکان را دنبال می کنند تا آنها را بترسانند!! در فرانسه نیز سانتا همراهی، با ویژگی مشابه دارد که او را Le Père Fouettard می خوانند. داستان او از همه غریب تر است و به قرن دوازدهم میلادی بر می گردد و از این قرار است که یک قصاب سه پسربچه ثروتمند را که در راه ثبت نام در یک مدرسه مذهبی بودند می کشد تا اموالشان را بدزدد ولی سانتا این را می فهمد و آن سه بچه را زنده می کند و آن قصاب را به عنوان خدمتکار با خود می برد!! و اما این پایان نیست در همه جای اروپا این شخصیت اسرار آمیز وجود دارد. در سویس او را Schmutzlis می خوانند. و در لوگزامبورگ او را Housecker نام نهاده اند. و در کشور چک رسما خود شیطان سانتا را همراهی می کند! مهم نیست کجاست، هر جا که هست زنجیر و یا چوب جارو در دست دارد. زنجیر و یا حلقه در گوشش نشانه ای از به بندگی در آمدن اوست و با ذغال پوشیده بودنش نیز نشان از پلیدی ذات و تبهکاری او دارد و چوب جارو نشانه ای بسیار جالب است که جلوتر آن را شرح می دهم ولی هر چه که هست تا همینجا نیز می دانیم با جادوگران مرتبط است زیرا همیشه جادوگران را سوار بر آن دیده ایم و این علامت نیز به نوعی نشان از ارتباط عناصر جادوی سیاه با این شخصیت مرموز است. جالب اینجاست که خود نیکلاس سیاه نیز در داستانها مستقلا وجود داشته است و کلیسایی در ارژانتین نیز به همین نام وجود دارد. ارتباط میترا و اهریمن همیشه اسرار آمیز بوده است گرچه در آیین مزدایی میترا با اهریمن مبارزه می کند ولی در آیین زروانی که آیین کهن ایران باستان است، میترا داور اهورا مزدا و اهریمن است و از این رو ارتباطی دو سویه با هر دو سوی ظلمت و تاریکی و نیک و شر می یابد و رابطه اش با اهریمن در هاله ای از ابهام و اسرار آمیز بودن فرو می رود. تفاسیر متفاوتی می توان از این چهره دود گرفته و لباس خاص و عجیبش ارئه داد که لزوما می توانند هیچ یک درست نباشند. شباهت این چهره و لباس پیتر سیاه به نو واردان آیین میترایی که در مرتبت کلاغ قرار دارند و در نتیجه تقابل جهل نوآموز و بالاترین مقام میترایی یعنی پدر و قرینه آن در اینجا سانتا ،می تواند بلک پیتر را که در جهل شیطانی خود قرار دارد شاگرد و با توجه به ساختار سلسله مراتبی میتراییسم در مقام خدمتکار پدر قرار دهد. سال نو بر شما هموطنم در هر جای دنیا که هستید مبارک. برای زیستن تنها عمر کافی نیست! گاهی از حواشی جوانی می گذریم گاهی از دل کودکی گاهی از کنار پیری باری! رنج و عشق ودلگیری! برای زیستن عمر کافی نیست گاهی ودکا و مرگ گاهی ریحان و رنج آری عمر کافی نیست! ********************************************************************* زندگی همین است: زمان اخبار فیلم پایان شب کتاب های شعر ریخته بر خاک و خسته ترین کلمه برای گفتن شب بخیر٬! امروزه دانشمندان وروشن بینان هردو با این موضوع که اشیاء از ارتعاش به وجود آمده اند موافق هستند.به این که ارتعاش نتیجه انرژی یا نیروی مرموزجمع شده ای است که موجب حرکت نوسان و یا ارتعاش موجی با سرعتهای گوناگون می گردد.ارتعاشات از تمام موانع سخت مسیر می گذرند و ارتباط بسیار نزدیکی با الکتریسیته دارد که در دنیا می چرخد.هرفکرارتعاشی است که طول موج معینی دارد.هنگامی که در سطح وسیعی بنگریم می بینیم که جا برای خیلی چیزها وجود دارد.حالا صدا و نور وگرما را در نظر بگیریم می پرسیم اینها چه هستند ووجود آنها را چگونه می توان ثابت کرد.اگر ما وحیوانات گوش نداشتیم تکلیف صدا چه می شد؟آیا صدا نامیده می شود؟بخشی از اکتا و روی جدول مندرج ارتعاشات است که می تواند از راه گوشهای ما به مغز برسد .گوش بشر تا حدی قادر به شنیدن است و بالاتر از آن حد را نمی شنود اما بسیاری از حیوانات صداهایی را می شنوند که برای ما صدا محسوب نمی شود. روی جدول مندرج بالاتر از صدا گرماست .پوست ما دریافت کننده های زیادی دارد که این ارتعاشات را منتقل می کند که دیگر گوش نسبت به آنها حساس نیست .بالاتر از گرما نور و رنگ است ما برای دریافت این ارتعاشات فقط یک عنصر عجیب و کوچک داریم وآن عصب بینایی است که می تواند نسبت به نور بنفش واکنش دهد.بعضی از این نوسانات آنقدر کم و سریع هستند که فقط از عدسی های چشم می گذرند.حالا این سوال پیش می آید که آیا ما عضوی داریم که بتواند ارتعاشات بالاتر را بگیرد یا بفهمد از چه چیز درست شده اند؟ارتعاشات اخیر آنقدر ضریف هستند که به جای هوا برای جابه جا شدن از اتر استفاده می کنند.زیرا اجزاء اتر از هوا سبکترند.اتر چیز غیرقابل توصیفی است که از زمین و تمام اتمهای هوایی نگهداری می کند.دانشمندان متوجه شدند که بیش از یک نوع اتر و در نتیجه حتی شاید دو یا سه و یا چهار نوع اتر وجود دارد.ظریف ترین ارتعاشات شناخته شده الکتریسته و مغناطیس است .اینها نیروهایی هستند که خود انسان آنها را دارد می تواند از طریق ذهن آنها را مورد بهره برداری قرار دهد حالا می خواهیم بدانیم کدام عضو بدن انسان می تواند این ارتعاشات را دریافت کند. تابش و تجلی که نام متداولش (واسطه روحی )است.در سر ما دوغده ی کوچک است که پزشکان را وادار به تفکر و اندیشه می کند.غده صنوبری و غده مخاطی اولی یک غده لوبیا شکل کوچک است که در پشت بینی قرار گرفته و نسبت به ارتعاشات حساس است و تا اندازه ای به تغذیه و ساختمان بدن و دستگاه عصبی مربوط می شود اگر آن را برداریم تمام اعمال اعضا و بدن متوقف می شود اگر بیش از اندازه بزرگ شود انسانهای غول پیکربه وجود می آیند و اگر رشد نکنند کوتوله ها به وجود می آیند.غده ی دوم که غده ی مخاطی است را تکیه گاه ذهن می نامند.بخش قدامی آن به افکار احساسی و هنر مربوط می گردد که شعروشاعری و موسیقی نتیجه آن است و بخش عقبی آن مربوط به مسائل هوشی است.غده صنوبری غده مخروطی شکل کوچکی است که در وسط سرو درست بالای غده ی مخاطی پیگمانهایی شبیه به چشم دارد و با دو رشته عصب یا بینایی مربوط می شود.می گویند این غده محل کنترل نور بدن را به عهده دارد وبه این دلیل دانشمندان اظهار نظر می کنندکه این باقی مانده چشم سوم است . مردان خردمندی چون دکارت گفته اند که این نقطه ملاقات روح و جسم است و به آن محل درک مستقیم گفته می شود. می گویند انسان ناکامل به دنیا آمده است به جای 12 ماه در نهمین ماه به دنیا آمده است شاید علت ناتوانی بچه ی انسا ن همین باشد .در این بخش ما هستی انسان را مورد مطالعه قرار داده تداخل هفت پیکر او را مورد بررسی بیشتر قرار می دهیم.بدن فیزیکی ما قبل از تمام بدن ها که هرکدام ارتباط نزدیکی با یکی از هفت غدد اصلی بدن ما دارند به وجود آمده است.تا هفت سالگی بچه ی معمولی فقط روی بدن فیزیکی خود کنترل دارد وبقیه خدمات به او داده می شود. در دادگاه بچه را تا هفت سالگی محاکمه نمی کنند.بعد از اولین دوره هفت ساله بدن (اتری)متولد می شود و تحت کنترل مثبت قرار می گیرد بدن (اتری)رشد و خاطره را تحت کنترل و اختیار دارد.این دو عمل در هفت سال دوم فعالند.در چهارده سالگی بدن ستاره ای یا هیجانی متولد می شود.این بدن احساسات و آرزوها را تحت اختیار دارد.به همین دلیل این سن بلوغ و هیجانات نا آرام است.تا چهارده سالگی بچه تحت تاثیر غده تیموس است که در آن ذخیره ای از گلبول های قرمز وجود داردکه عامل آن مادر بوده است.فعالیت این غده در سن بلوغ متوقف می شود. زیرا دیگر بچه خودش خون می سازد. می گویند خون جایگاه (خود است)که حالا کنترل جوان را به عهده می گیرد. او حالا از فردیت خویش آگاه است.از این به بعد پدر و مادر باید به جای اداره بچه او را راهنمایی کنند.غده آدرنال که از زمان بلوغ شروع به فعالیت می کنند به رشد نیروهای حرکتی و مغزی جوان کمک می کند.می گویند اینها غدد ترس و گریز هستند ایجاد ترس حساسیت و نگرانی می کنند. این تمایلات لزوم نوعی مذهب را برای اعتماد یافتن ایجاب می کند. در سومین دوره هفت ساله پیکر ذهنی متولد می شود پس در21 سالگی فرد به دوره مهمی در زندگی رسیده است. او سه مرحله پایین تر بدن آدمی را شکل بخشیده .فیزیکی اتری ستاره ای حالا از وضعیت معمولی به مقام انسانی رسیده است . از اینجا به بعد اگر انسا ن آنطور که باید پیش رود هر هفت سال کیفیت یا نیروی جدیدی از نوع لطیف تر به دست می آورد تا بلاخره به شماره جادویی 49 می رسد اینجاست که باید منتظر شکو فا شدن و نزدیک ترین کیفیت انسان باشیم .یا اطمینان گفته می شود که در این سالهاست که ذهن عالی انسان متولد می شود و به انسان قدرت ظریف رسیدن به بالاترین و عالی ترین دستاورد ها را می دهد.روح فناناپذیر نیز باید مراحلی را طی کند تا به ملکوت راه یابد. اشك من هم جاری است شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است شاید او می داند كه فرو خوردن اشك قاتل جان من است من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه من رهایش كردم باز زیر باران من به زیر باران اشكها می ریزم همگان در گذرند باز بی هیچ تامل در من سر به سوی آسمان می سایم؛ من نمی دانم... صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است يلدا برگرفته از واژهای سريانی است و مفهوم آن (ميلاد) است (زيرا برخی معتقدند كه مسيح در اين شب به دنيا آمد). ايرانيان باستان اين شب را شب تولد الهه مهر (ميترا) میپنداشتند، و به همين دليل اين شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه رقص و پايكوبی می كردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و (ميزد) نثار می كردند. (ميزد) نذری يا وليمهای بود غير نوشيدنی، مانند گوشت و نان و شيرينی و حلوا، و در آيينهای ايران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آيينی، خوانی میگستردند كه بر آن افزون بر آلات و ادوات نيايش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان و غيره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراكهای گوناگون، از جمله خوراك مقدس و آيينی ويژه ای كه آن را (ميزد) میناميدند، بر سفره جشن مینهادند. باوری بر اين مبنا نيز بين مردم رايج بود كه در شب يلدا، قارون ( ثروتمند افسانهای)، در جامه كهنه هيزم شكنان به در خانه ها می آيد و به مردم هيزم میدهد، و اين هيزمها در صبح روز بعد از شب يلدا، به شمش زر تبديل می شود، بنابراين، باورمندان به اين باور، شب يلدا را تا صبح به انتظار از راه رسيدن هيزم شكن زربخش و هديه هيزمين خود بيدار می ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا میكردند . بتوانم قلبی را بازدارم از شکستن .... زیستنم بیهوده نخواهد بود اگر بتوانم زندگی ای را وارهانم از رنج یا التیام بخشم دردی را یا سینه سرخی رنجور را بازگردانم دوباره به لانه اش .... امیلی دیکنسون ((رقص آرام)) آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟ و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟ تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟ یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟ کمی آرام تر حرکت کنید اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید زمان کوتاه است موسیقی بزودی پایان خواهد یافت آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟ آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟ هنگامی که روز به پایان می رسد آیا در رختخواب خود دراز می کشید و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟ سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید. اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید. زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پائید آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟ تا بحال آیا بدون تاثری اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟ آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟ حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید. اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید. زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پایید. آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید. آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.. زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید به موسیقی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.. این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت. تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند. او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش شرکت کندو یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد. اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی تو گفتی که ماهی ها را دوست داری اما تو آن ها را سرخ کردی تو گفتی که گل ها را دوست داری و تو آن ها را چیدی پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری من شروع کردم به ترسیدن. از : ژاک پره ور ترجمه از : مهدی رجبی ۲)برای هر روز از قبل برنامه ریزی کنید:افکارتان را روی کاغذ بیاورید.به ازای هر یک دقیقه ای که صرف برنامه ریزی می کنید می توانید ۵ تا ۱۰ دقیقه از زمانی را که صرف کار می کنید صرفه جویی نمائید. ۳)قانون ۲۰/۸۰ را در همه ی امور به کار بگیرید:۸۰ درصد از آنچه به دست می آورید نتیجه ۲۰ درصد از فعالیتهای شماست. همواره تلاش خود را روی این ۲۰ درصد متمرکز کنید. ۴)نتایج کار را در نظر داشته باشید :مهمترین کارها و اولویت های شما آنهایی هستند که بیشترین تاثیر مثبت یا منفی را روی زندگی و کار شما می گذارند.تمام تمرکز خود را به این نوع کارها معطوف دارید. ۵)روش الف ب پ ت ث را مدام به کار گیرید:قبل از شروع کار لیستی از کارهای خود تهیه نمائید و این لیست را بر طبق ارزشها و اولویتها مرتب کنید تا اطمینان حاصل نمائید که مشغول انجام مهمترین فعالیتهای خود می باشید ۶)روی اهداف کلیدی تمرکز کنید:نتایجی را که قطعا باید از کارتان حاصل نمائید تا بتوانید بگوئیدکه به خوبی از پس کار بر آمده اید مشخص کنید و در تمام مدت برای دستیابی به آنها تلاش کنید. ۷)از قانون تشخیص ضرورت پیروی کنید:هرگز برای انجام همه ی کارها وقت کافی وجود ندارد اما همیشه برای انجام کارهای مهم وقت هست.این کارها کدامند؟ ۸)قبل از شروع کار ملزومات را کاملا فراهم کنید :آمادگی کامل قبل از شروع کار از عملکرد ضعیف جلوگیری می نماید. ۹)همواره به یادگیری ادامه دهید:هر قدر در انجام کارهای اصلی خود دانش و مهارت بیشتری داشته باشید می توانید سریع تر آنها را آغاز نموده و زودتر به پایان برسانید. ۱۰)استعدادهای خاص خود را تقویت کنید:دقیقا مشخص کنید که چه کارهایی است که در حال حاضرخوب انجام می دهید یا در آینده می توانید خیلی خوب انجام دهید و تمام تلاش خود را برای انجام این کارهای خاص به کار بگیرید. ۱۱)محدودیت های اصلی خود را مشخص کنید :محدودیتها و عوامل بازدارنده درونی و بیرونی خود را که تعیین کننده سرعت دستیابی به مهمترین اهدافتان می باشند مشخص کنید و تمرکز خود را روی برطرف نمودن این محدودیت ها قراردهید. ۱۲)هربار یک بشکه جلو بروید:اگر کارها را مرحله به مرحله انجام دهید قادر به انجام بزرگتربن و پیچیده ترین کارها خواهید بود. ۱۳)خودتان را تحت فشار بگذارید:تصور کنید که باید به مدت یک ماه شهر را ترک کنید و به نحوی کار کنید که گویا مجبور هستید قبل از ترک شهر همه ی کارهای اصلی تان را به انجام برسانید. ۱۴)نیروهای فردی خود را به حداکثر برسانید:اوقاتی از روز را که در آن از بیشترین توانایی ذهنی و بدنی خود برخوردارید مشخص نموده و مهم ترین و سخت ترین کارهای تان را دراین اوقات انجام دهید.به اندازه ی کافی استراحت کنید تا بتوانید به بهترین نحو ممکن کار کنید. ۱۵)خودتان را به فعالیت ترغیب کنید:مشوق خودتان باشید.در هر شرایطی به دنبال کسب نتایج خوب باشد.به جای تمرکز برروی مشکل دنبال راه حل باشید.همواره خوشبین و سازنده باشید. ۱۶)روش تنبلی سازنده را تمرین کنید:از آنجائیکه نمی توانید همه ی کارها را انجام دهید پس باید یاد بگیرید که به طور عمد کارهایی را که از اهمیت کمی برخوردارند به تعویق بیاندازید تا برای انجام معدود کارهایی که واقعا مهم هستند وقت کافی داشته باشید. ۱۷)اول سخت ترین کار را انجام دهید:روز خود را با سخت ترین کار آغاز کنید .کاری که می تواند بزرگترین تاثیر را روی خودتان و حرفه تان بگذارد و تا آن به پایان نرسانده اید دست از کار نکشید. ۱۸)کار را به قسمت های کوچکتر تقسم کنید:کارهای بزرگ و پیچیده را به قسمت های کوچک تقسیم نموده و سپس هر بار یک قسمت از آن را به انجام برسانید. ۱۹)وقت بیشتری را ایجاد کنید:برنامه روزانه خود را طوری تنظیم کنید که همواره برای تمرکز طولانی مدت بر روی کارهای مهم خود وقت کافی داشته باشید. ۲۰)احساس اضطرار را در خود ایجاد کنید:عادت کنید که کارهای مهم خود را سریع انجام دهید.به عنوان فردی که کارها را سریع و خوب انجام می دهد شهرت پیدا کنید. ۲۱)هربار یک کار مهم انجام دهید:مهمترین کارهای خود را دقیقا مشخص نمائید.سپس بلافاصله دست به کار شوید و بدون توقف کارکنید تا کار ۱۰۰ درصد انجام شود این رمز دستیابی به بهره وری و کارایی فردی بالاست. تصمیم بگیرید که هرروز این اصول را تمرین کنید تا برای شما تبدیل به عادت شوند.با تبدیل این عادت های مدیریت فردی به بخشی از ویژگی های شخصیت خود آینده تان را تضمین خواهید نمود. پس قورباغه را قورت بده! نویسنده:برایان تریسی پی نوشت: ۷آبان روز جهانی کوروش بزرگ گرامی وشاد باد. اندیشه چیست جز بمب ساعتی در کارگاه مغز تا در زمان مختوم احساس فرمان دهد و او منفجر شود تا شعر گل دهد ******** دیری است احساس فرمان نمی برد و اندیشه،فرمان نمی دهد این چیست یعنی تمام شد؟ یعنی که تیغ ما ،دیگر نمی برد یعنی که،کارگاه تعطیل گشته است یعنی رسیده لحظه ای مختوم ؟ ******** یعنی که:مرده ایم و نمی دانیم یا رازی این میانه نهفته است نقشی شگفت که ما نمی خوانیم! نبرد نیکی نبردی است که به نام رویاهامان انجام می شود.در جوانی،که برای نخستین بار رویاهامان با تمام نیرو در درون مان منفجر می شود ،بسیار شجاعیم ،اماهنوز جنگیدن را نیاموخته ایم،با تلاش بسیار ،جنگیدن را می آموزیم،اما در آن هنگام دیگر شهامت ورود به نبرد را نداریم .پس علیه خود برمی خیزیم ونبرد را درون خود انجام می دهیم و خود به بدترین دشمن خود تبدیل می شویم .می گوییم رویاهامان کودکانه اند،یا دشوارتر از آنند که تحقق یابند،یا حاصل آگاهی ناکافی ما از زندگی اند.رویاهامان را می کشیم،چون از جنگیدن در نبرد نیک می ترسیم. نخستین نشانه ی فرآیند کشتن رویاهامان ،کمبود وقت است .پرکارترین آدم هایی که در زندگی ام دیده ام،همیشه وقت کافی برای انجام هرکاری داشته اند.کسانی که هیچ کاری نمی کنند،اغلب خسته اند و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند مدام شکایت دارند که روزبسیار کوتاه است.حقیقت این است که از جنگیدن در نبرد نیک می ترسند. دومین نشانه مرگ رویاهامان در قطعیت های ما نهفته است .از آنجا که نمی خواهیم زندگی را ماجرای عظیم ببینیم،کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی ،خردمند و منصف و محقق می بینیم،به آن سوی دیوارهای هستی روزانه مان می نگریم و صدای شکسته شدن نیزه ها را می شنویم،و بوی غبار و عرق را استشمام می کنیم و آتش های عظیم و چشم های تشنه ی پیروزی جنگ جویان را می بینیم ،اما هرگز لذت،آن لذت شگرف درون قلب های رزم آوران رانمی بینیم .برای آنان نه پیروزی مهم است و نه شکست،تنها جنگیدن در نبرد نیک مهم است.وسرانجام ، سومین نشانه مرگ رویاهامان آرامش است.زندگی به غروب یه روز تعطیل تبدیل می شود ،هیچ چیز بزرگی نمی خواهیم،خود را بالغ می پنداریم،رویاهای جوانی مان را کنار می گذاریم و موفقیت های شخصی و حرفه ای خودرا می جوییم.شگفت زده می شویم که افرادی به سن وسال ما ،هنوز از زندگی فلان چیزرا و بهمان چیز را می خواهند.اما در حقیقت،در ژرفای قلبمان می دانیم آنچه رخ داده این است که ما از نبرد برای رویاهامان ،از جنگیدن در نبرد نیک دست کشیده ایم .با انکار رویاهامان و رسیدن به آرامش،وارد دوره ی کوتاهی از آسودگی می شویم.با افراد پیرامون مان بی رحم می شویم،وبعد این بی رحمی را به خود معطوف می کنیم واین جاست که بیماری ها و روان پریشی سر بر می آورند.آنچه می کوشیم در نبرد از آن بگریزیم نومیدی وشکست _در نتیجه ی جبن وترس بر سرما می آید.و در یک روز زیبا،رویاهای مرده وفاسد،تنفس را برای مان دشوار می کنند و آرزوی مرگ می کنیم.مرگی که ما را از قطعیت کارها و آن آرامش وحشتناک غروب یک روز تعطیل آزاد می کند. تنها راه نجات رویاهامان،مهربانی با خویشتن است .باید مقتدرانه با هر تلاشی برای «خود تنبیهی»هرچه هم که ناآشکارباشد_برخورد کرد.برای دانستن اینکه چه زمانی با خود بی رحمیم ،باید هر درد روحانی را _گناه،پشیمانی ،بی تصمیمی ،جبن و ترس_به درد جسمانی تبدیل کنیم.با تبدیل درد روحانی به یک درد جسمانی ،می فهمیم این درد چه آسیبی به ما می رساند.از میان تمامی راه هایی که برای آسیب رساندن به خودمان یافته ایم،بدترین آنها راه عشق است .همواره رنج می بریم که کسی مارا دوست ندارد،یا کسی مارا ترک کرده،یا کسی نمی خواهد ما را ترک کند.اگرتنهاییم فکر می کنیم به خاطر آن است که هیچ کس مارا نمی خواهد. اگر ازدواج کرده ایم زندگی زناشویی را به بردگی تبدیل می کنیم ،چقدر وحشتناک است این طرز تفکر! رویا خوراک روح است. همان طور که غذا خوراک تن است .در زندگی بارهارویاهامان رافرو ریخته و تمناهامان را ناکام می بینیم. اما باید به دیدن رویا ادامه دهیم اگرنه روح مان می میرد نوشته پائولو کوئیلو امیدوارم هرجا که هستید خوب وخوش باشید از همتون به خاطر سرزدن به وبلاگم ممنونم دوستای عزیزم ازاین به بعد با شروع شدن ترم جدید من به خاطر سخت بودن رشتم مجبورم که کمتر به وبلاگم سربزنم وسعی می کنم که ماهی یکی دو بار به روز بشم اما تلاشمو می کنم تا بتونم به وبلاگ هاتون سربزنم ونوشته ها رو بخونم ونظر بدم .و پیشاپیش عذرخواهی می کنم اگه وقت نکردم زود زود بهتون سربزنم در پناه یزدان پاک باشید پی نوشت:دوستان عزیزم من به علت فشار درسی وقت تایپ کردن زیاد و مطلب گذاشتن های زیاد رو ندارم اما هرکسی که به روز میشه حتما بیاد و منو دعوت کنه بهش سر می زنم هرچند اگه دعوت هم نکنید من با معرفت تر از این حرفام میام مطلبتونو می خونم ونظر می دم .فقط وقت ندارم زیاد به روز کنم ونمی خوام که مطلبم از جایی کپی باشه باید حتما خودم دنبال مطلبی بگردم و مناسب باشه تایپش کنم وبذارم تو وبم موفق باشید دوستان عزیزم شاد باشید وشادی گستر آیا تو نیز -هیچکسی-؟ پس اینگونه ما دوتاییم! فاش مکن! زیرا تبعیدمان می کنند! چقدر همگانی! بمانند قورباغه ای دائم اسم خود را برای مردابی تکرار کردن! مهمترین اثر شهریار منظومهٔ حیدربابایه سلام(سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی بهشمار می رودو شاعر در آن از اصالت و زیباییهای روستا یاد کردهاست. شهریار در دیوان سه جلدی خود با اشاره به اینکه تبریز خاستگاه زرتشت پیامبر است، مردم این دیار را از نژاد آریا میداند و نسبت به اشاعة سخنان تفرقه انگیز که بوی تهدید و تجزیه از آنها به مشام میآید، هشدار میدهد و خطاب به آذربایجان میگوید: تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ایی صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان . شهریار قطعه شعر فوق را «جوش خون ایرانیت» خویش میداند و میگوید: گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان شهریارا تا بود از آب، آتش را گزند باد خاک پاک ایران جوان مهدامان نمونهای از غزلیات شهریار:
چه حیاتی و چه دنیای بهشتآیین گزیده ای از اشعار زیبای شهریار جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را خانم سوکی،یک زن باریک اندام است با اراده ای بسیار قوی که رژیم دیکتاتوری برمه را به مبارزه می خواند .خانم اونگ سان سوکی به خاطر مبارزه ی صلح جویانه اش با رژیم برمه در سال 1991جایزه ی صلح نوبل را دریافت کرد.او این جایزه رابه خاطر مبارزه عاری ازخشونتش برای برقراری دموکراسی در برمه ،به دست آورد.یک روزنامه ی چاپ لندن نوشت(اونگ سان سوکی)که از جولای 1989د بازداشت در منزل خودش بسر می برد،با کمال شهامت،دیکتاتوری نظامی (رانگون)را به پای میز مذاکره دعوت می کرد.این زن ظریف اندام که در زندان خانگی بسر می برد یک دژ بسار قوی ومتحرک جنگی بود .شورای نظامی برمه نمی توانست او را،به خاطر حیثیت زیادش در داخل برمه وشهرتش در همه ی جهان نادیده بگیرد.هر حرف و حرکت او فورا به سراسر دنیا گزارش می شد.اگرچه خانم سوکی با رژیمی به مبارزه پرداخته بود که برای حفظ قدرتش ،هزاران برمه ای را کشتار کرده بود. خانه ای که خانم سوکی درآن تحت نظر بسرمی برد یک خانه ی قدیمی و خرابه در کنار دریاچه بود که در شهر «رانگون »پایتخت برمه واقع است.خانم سوکی چهارسال قبل از آنکه در خانه ی خودش زندانی شود،با همسر انگلیسی اش «مایکل آریسی»ودوپسرش در آکسفورد انگلستان بسر می برد.او28سال بود برمه را ندیده بود.درسال 1988،در ماه مارچ تلفنی باخبر شد که مادرش در«رانگون»سخت بیمار است.بی درنگ به برمه رفت تا از مادربیمارش پرستاری کند.چند ماهی از بازگشت او به برمه نگذشته بود که تظاهرات دانشجویان علیه نظامیان دیکتاتور در برمه آغازشد.نظامیان با به راه انداختن حمام خون،در سال 1988اعتراض عمومی را سرکوب کردند. پدر بانو «سوکی»به نام «اونگ شان»قهرمان استقلال برمه بود.او بود که سرانجام مذاکره برای آزادی کشورش را با انگلستان به انجام رساند.اما درسال 1947به دست یکی از رقبای سیاسی اش به قتل رسید.خانم سوکی وقتی که درسال 1960مادرش سفیر برمه در دهلی نو شد،برمه را به قصد هند ترک کرد.دوره ی دبیرستانش را در هند گذراند،سپس به انگلستان رفت و در دانشگاه آکسفورد،رشته های اقتصاد و فلسفه وسیاست را مطالعه کرد ودر همه ی این سال ها می دید که کشورش به وسیله ژنرال «نه وین»که در سال 1962 کودتا کرده بود ،از دیکتاتوری رنج می برد و هموطنانش در خفقان سیاسی بسر می برند. وقتی که در سال 1967 با «مایکل آریسی»انگلیسی ازدواج کرد،با او قرار گذاشت که اگر روزی احساس کند باید به کشورش بازگردد او مانعش نشود.درسال 1988 که برای پرستاری از مادرش به برمه رفت،دانشجویان مخالف رژیم از او خواستند به نام پدرش از اعتراض آنها جانبداری کند.خانم سوکی نخست تردید داشت به میل آنها رفتار کند چون مدتها بود که از برمه دور شده بود .اما پس از حمام خونی که نظامی ها در 26 آگوست 1988،یعنی چند ماه پس ازورود او به «رانگون»به راه انداختند.خانم سوکی یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل ویکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد ************************************************************** خدایا داد از این دل ،داد از این دل نگشتم یکزمان من شاد از این دل چوفردا دادخواهان داد خواهند برآرم من دوصد فریاد از این دل *************************************************************** زدست دیده و دل هر دو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد *************************************************************** شب تاریک و سگستان و مو، مست قدح از دست مو، افتاد و نشکست نگهدارنده اش نیکو نگه داشت وگرنه صد قدح نفتاده بشکست *************************************************************** به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش نه درویش به یک کفن در خاک رفته نه دولتمند برده یک کفن بیش *************************************************************** هر آنکس عاشق است از جان نترسد یقین از کندو و از زندان نترسد دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد *************************************************************** به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کله با خاک می گفت که این دنیا نمی ارزد به کاهی *************************************************************** سر ،سر گشته ام سامان نداره دل خون گشته ام درمان نداره به کافر مذهبی، دل بسته دیرم که در هر مذهبی ایمان نداره *************************************************************** اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چین است وآن چون یکی را میدهی صدگونه نعمت یکی را نان جو آلوده در خون *************************************************************** دل شاد از دل زارش خبر نی تن سالم زبیمارش خبر نی نه تقصیره ،که این رسم قدیمه که آزاد از گرفتارش خبر نی *************************************************************** از آن روزیکه ما را آفریدی بغیر از معصیت چیزی ندیدی خداوندا بحق هشت و چهارت ز ما بگذر،شتر دیدی ،ندیدی *************************************************************** ۱)هرگز فرصت کم را با سرعت زیاد جبران نکن. 2)اونقدر به دنبال مفقود نگردد که موجود را هم از دست بدهی. 3)اگر تو به مشکل امروزت غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنی مشکل امروز تو هرچه باشد قابل حل است. 4)می توان به زور جوانی را به دانشگاه کشانید اما نمی توان او را به زور به اندیشه واداشت. 5)اختیار بادها در دستان ما نیست اما اختیار بادبان حتما در دستان ماست. 6)زندگی مثل بستنی می ماند تا قبل از این که آب بشود باید لذتش راببری. 7)اگر دیدید که فردی به موقعیتی رسیده که شما نرسیدید بدانید که آن فرد کاری را کرده که شما نکرده اید. 8)اگر از هرچیزی بهترینش را نداری از همان چیزی که داری بهترین استفاده را بکن. 9)آرزوهایتان هرجور باشد اراده ی شما هم ،همان جوراست.اراده تان هر جوری باشد اعمال و رفتارتان هم همان جوراست.کردارهایتان هرجور باشد سرنوشتتان همان جور است. ۱۰)سقوط از قله اورست ۱۹ ثانیه همش زمان می برد اما رفتن و صعود به آن دوماه و ۱۰روز طول می کشد. ده فرمان اخلاقی:1)منتظر باش، متوقف نباش. 2)جسور باش، گستاخ نباش. 3)صبور باش، بی خیال نباش. 4)سرسخت باش، لجباز نباش. 5)ساده باش ،ساده لوح نباش. 6)خوشبین باش ،خوش باور نباش. 7)بیندیش ولی وقتو تلف نکن. 8)شتاب کن اما شتاب زده کاری نکن. 9)بگو آره ،نگو حتما. 10)بگو نه ،نگو هرگز. که همیشه بهم سرمی زنن. وواسم نظر میزارن. عید همگی مبارک باشه امیدوارم تا اینجای تعطیلات عید به همه خوش گذشته باشه. راستی من امروز پروفایلمو جهت آشنایی بیشتر باخودم فعال کردم می تونید برید وبخونید شا دباشید در پناه یزدان پاک ایام به کامتان محتسب در نیمه شب جائی رسید / درین دیوار مردی خفته دید گفت هی مستی چه خور دستی بگو / گفت از این خوردم که هست اندرسبو گفت آنچه خورده ای گوچیست آن/گفت آنچه در سبو مخفی است آن پاسبانی شبی از کوچه ای می گذشت مردی را دید کنار دیوار خفته.گفت ای مست چه خورده ای؟گفت آنچه دراین سبو است خورده ام !گفت پرسیدم چه خورده ای ؟گفت هر چه در این جا پنهان است!از این گونه پرسش و پاسخ بی سر وته پاسبان به جائی نرسید .گفت آه کن تا دهانت بو کنم. مرد مست هوهو کرد: گفت گفتم آه کن هو می کنی /گفت من شاد و تو از غم منحنی آه از درد و غم و بیدادی است/هوی هوی میخوران از شادی است مست گفت:چرا آه کنم من درد وغمی ندارم.میخوران شادند و شادی می کنند.پاسبان گفت:برخیز ترا باید به زندان ببرم گفت رو تو از کجا من ازکجا /گفت مستی خیز و تا زندان بیا مست گفت:ای پاسبان من چه دارم که به زندان بیایم؟از برهنه که تاوان نمی خواهند وانگهی: گر مرا خود قوت رفتن بدی/خانه ی خود رفتمی و این کی شدی! من اگر با عقل و با امکانمی /همچو شیخان بر سر دکانمی ! حکایتی از مولانا به زبان ساده خلیج پارس،جان و دیده ماست که نام پاک او پیوسته برجاست همیشه ریشه اش در قلب ایران که هر گوشه از آن،به به چه زیباست چه نام سربلند و سایه گستر که این سرو سهی،هرسوی پیداست تو جاویدان ،درخشان،زرفشانی، که ایران را زتو این شور وگرماست نگردد نام تو نامی دگر هیچ که تنها نام تو والا وخواناست هرآن کس نام دیگر داد برتو یقین جایش به قعر و ژرف دریاست به ایران و بر و بومش گرامی هماره پارسی نام است و ماناست خلیج پارس ماند تا که هستیم خلیج پارس ماند تا که دنیاست به مردی که گوش ناشنوا داشت خبر دادند که همسایه اش بیمار شده است وخوب است او را دیدار کرده دلش را خوش کند.مرد کر با خود اندیشید که دیدار همسایه بیمار واجب است اما چون گوش خودش نمی شنود درماند که هنگام احوالپرسی چه بگوید و با بیمار چگونه گفتگو کند.پس از فکر زیاد بنظرش رسید که برطبق عادت ازبیمار می پرسند حالت چطور است؟واو خواهد گفت بد نیست و دیدارکننده باید بگویدخدا رو شکر.بعد طبعا باید بپرسد چه خورده ای وطبیب چه داروئی داده است وبیمار خواهد گفت فلان شربت یا دوا که در برابر آن باید گفت نوش جان وخدا آنرا گوارا کند ودر آخر لابد باید پرسیدطبیب شما کیست و او نام طبیب را خواهد گفت و من باید بگویم قدمش مبارک باشد.با این قیاس وپیش بینی مرد ناشنوا به خانه بیمار رفت.چون از در درآمد سلامی گفت و آنگاه: گفت چونی؟گفت مردم،گفت شکر شد از این رنجور پرآزارو نکر بعد گفت چه خورده ای؟بیمار با خشم گفت زهر،ناشنوا گفت نوش جان وباز پرسید طبیب کیست؟بیمار با ناراحتی و غضب گفت عزرائیل! بعد ازآن گفت از طبیبان کیست او که همی آید به چاره پیش تو؟ گفت عزرائیل می آید_برو گفت پایش بس مبارک شاد شو! پس از این احوالپرسی ناشنوا شادمان از اینکه از همسایه بیمار دیدار کرده ودل او را هم شاد نموده بدون توجه به ناراحتی بیمار روانه خانه خود شد.او خوشحال بود که وظیفه همسایگی را بجا آورده است غافل از اینکه چون پرسش و پاسخ برخلاف تصور ناشنوا برقیاسی که اندیشیده بود پیش نیامده مرد بیمار او را دشمن خود دانسته است: چون عیادت بهر دل آرامی است این عیادت نیست دشمن کامی است خواجه پندارد که طاعت می کند بی خبر کز معصیت جان می کند! بر این منوال است احوال مردمی که به پندار خود با دیگران رفتار می کنند واز عکس العمل دیگران خبر ندارند و با خودبینی که دارند گمان و پندار را با حقیقت یکی می پندارند.مولوی می گوید نخستین کس که قیاس وپندار را در برابر نص و اصل و حقیقت قرار داد شیطان بود آنگاه که خداوند آدم راآفرید وبه فرشتگان امر کرد که باو تعظیم کنند اما شیطان که خود نیز فرشته بود باین گمان که اصل او آتش است و بنیاد آدم از خاک وخاک از آتش پست تر است از فرمان خداوند سرباز زد و باین سبب رانده درگاه شد .خدا فرمود اصل ونسب مورر توجه نیست بلکه برتری با پرهیزکاران است.این رسم جهان است که هر فرزندی از پدر ومادر ارث می برد.برای پیدا کردن قبله در روز ابری یا شب تار می توان دست بدامن قیاس شد ولی در روز روشن در برابر کعبه مسئله قیاس مطرح نیست.نباید براساس وهم و خیال به غرور افتاد یا با یک گمان در حق دیگران بدگمان شد.بر بدی بدان ببخشید و از خود بینی و منت بپرهیزد .بگفته حکیم سالک همان جا که شراب خورده ای بخواب چه اگر مست از میخانه بیرون روی بازیچه کودکان خواهی شد.خلق همگی کودکانند مگر آنها که مست باده ی خدائی باشند واز دام هوس رسته.گمان هرگز کسی را از حقیقت بی نیاز نمی کند! حکایتی از کتاب مثنوی مولوی به زبان ساده نه او با من نه من با او! نه او با من نهاد عهدی ،نه من،با او... نه ماه از روزن ابری،به روی برکه ای تابید، نه مار بازویش برپیکرم پیچد! نه......... شبی غمگین دلی تنها لبی خاموش نه شعری برزبانم بود، نه نامی در دهانم بود، دوچشمم خیره بر ره،سینه پر اندوه، به امیدی که_ نومیدیش پایان بود! سیاهی های ره را برنگاه خویش می بستم. واز بیراهه ها راه نجات خویش می جستم! نه کس با من نه من با کس سریاری نه مهتابی.....نه دلداری ومن تنهای تنها ،دور از هرآشنا بودم سرودی تلخ را بر سنگ لب ها سخت می سوم، ....نوای ناشناسی نام من را زیر دندان های خود بشکست! وشعر ناتمامی خواند: (بیا با من!) از آن شب در تمام شهر می گویند: او....باتو؟ ولی من خوب می دانم نه او با من! نه من با او! بر روی کاغذ سیگار طرح زنی کشید طرحی چو دود چو رویا رو کرد سوی من و ... گفت: لطفا کمی توتون با پنجه های ساحر خود گرم کار شد پیچید با ظرافت سیگاری کنج لبش نهاد کبریت را کشید دود رقصید در فضا از حلقه های دود طرح زنی میان فضا ریخت طرح زنی بی سر برخاست رفت برداشتم سیگار نیم سوخته اش را آهسته باز کردم دیدم طرح سر زنی مانده است روی کاغذ ته سیگار وقتی درختی خشک می گردد از آتش آن گرم می گردی وقتی که می میری موران و ماران سیر می گردند ساق گلی را بشکنی هرگاه نه گرم خواهی شد نه سیر گردد مور تنها خودت را کرده ای محروم از دیدن زیبایی یک گل در ریگزار شوم در کشتگاه گور مه خیمه می بندد. خیام گفت:فرزندم انسانها در برخورد با پدیده ها دوگونه اند .گروهی با اولین پاسخی که به ذهنشان برسد یا کسی برای آنها تعریف کند قانع می شوند.این گروه به خود زحمت جستجو وتلاش و تحقیق نمی دهند...می توان این افراد را به گدایان تشبیه کرد.همانطور که گدا شخصا برای به دست آوردن روزی کوشش نمی کند و چشمش به دست این و آن است .این افراد هم زحمت تحقیق وبررسی بخود نمی دهند... بدیهی است همانطور که یک گدا نمی تواند میزان –نوع بخشش را برای کسی تعیین کند اینگونه افراد هم نمی توانند توقع داشته باشند که پاسخ های سطحی و فوری که به آنها داده می شود ارزشمند باشد..زیرا معمولا آنچه به عنوان صدقه و بخشش به متکدیان پرداخت می شود هم از لحاظ کمیت و هم کیفیت در سطحی پایین است وکمتر اتفاق می افتد که موجب پس انداز و استقلال گدایان بشود افراد سطحی هم مجموعه ی اطلاعاتشان تا این اندازه بی ارزش است. اما گروه دوم انسانهائی هستند که وقتی به پدیده ای بر می خورند به آنچه که شخصا بعنوان پاسخ می توانند بپذیرند تکیه می کنند.این افراد که دارای ذهنی کنجکاو مقایسه گر و نقاد هستند هرگز به پاسخهای سطحی و وهمی قانع نمی شوند.آنها تا با استدلالی عقلانی و منطقی برخورد نکنند ساکت نمی شوند و آنچه برای دیگران ممکن است پاسخ باشد برای این گروه مایه ی دهها سوال دیگر است.بهمین جهت استاد بوعلی می فرماید (اندردل من هزار خورشید بتافت)یعنی که به هزاران پاسخ رسیده است .قوانین بسیاری را کشف کرده .در فلسفه و طب وریاضی و دیگر علوم به دانستنی های زیادی رسیده است اما هر دانستنی برای ابن سینا خود مبداء مجهولات و سوالات دیگری بوده است واوبه پاسخی قطعی که حتمی باشد و در مورد آن دیگر سوالی نباشد بر نخورده است به این جهت می گوید (آخر به کمال ذره ای راه نیافت) شاگرد:استاد اگر ممکن است برای من مثالی بیاورید تا بیشتر نظرتان را درک کنم . زندگی ... زندگی واقعا یعنی چی ؟رفتن یک راه طی شدست؟یا چاه خوشبختی؟تکرار روزهای ملال آوری که می گذرن و پشت سرشونم نگاه نمی کننن؟یا دوختن چشم به ساعت پاندول روی دیوارترک خورده ی اتاقه؟شایدم خوردن حسرت واسه روزها و خاطراته گذشتست؟... اما ... نمی دونم... شایدم... شاید چیزی بهتر در انتظارمون باشه.شاید معنی خاصی توش هست که باید با چشم دل نگاه کرد تا فهمید.شاید بشه چیزی کشف کرد عشق ورزید تجربه کرد شکست خورد بلند شد و معنی زندگی رو فهمید.زندگی نه صرفا زنده بودن. تو این جور وقت های خاصه که... تو این جور وقت هاوحالات که چشم و گوش و قلب انسان ها به روی دریچه ای باز می شه دریچه ای که همیشه هست اما گاهی بودنشو فراموش می کنیم یادمون می ره که ما فقط متعلق به خودمون نیستیم یه کسی هست که ما رو داره نگاه می کنه .کسی هست به وسعت تمام لحظه های خوب و تمام نشدنی .کسی که با تمام بدی هامون باز هم فراموشمون نمی کنه و همه جا هوامونو داره فقط کافیه حسش کنیم و باورش داشته باشیم کسی که به ما گفته شما یک قدم به سوی من بیاید من ده قدم به سویتون می یام .کسی که می گن از رگ گردن به ما نزدیک تراست.پس یه بار دیگه اما این دفعه با آگاهی و خوشبینی به آینه نگاهی بندازیم .ببینیم چه اتفاقی تو ما افتاده منظورم این نیست که احیانا به جوشی که تازه دراومده یا مویی که سفید شده نگاه کنیم .نه بهتر به خودمون نگاه کنیم و ببینیم که کجای کارمون غلط بوده ؟ چی شده که اینقدر از خودمون و آدما دورشدیم.بهتره عینک سیاه بینیمونو که چند وقتی رو صورتمون سنگینی می کنه با دستای خودمون برداریم و بندازیم دور و به جای این عینک عینک خوشبینی و زیبا بینیمونو به صورت بزنیم .واین بار زندگیو از زاویه ی دیگه ای ببینیم وامیدوار به زندگی که شاید این بار نوری جهشی فراتر ازچیزهای قبلی رو ببینم.بهتر نیست فقط واسه یه بارم که شده این کارو امتحان کنییم ؟!!!!!!!! این دفتر دانایی این طرقه ره آورد الهام خدایی ست که فردوسی توسی از جان و دل آن را بپذیرفت با جان ودل خویش بیامیخت بیاراست بپرود ده قرن فزون است که در پهنه گیتی میدان شکوهش را کس نیست هماورد! ده قرن ازین پیش آیا چه کسی دید که این مرد با آتش پنهانش با طمع خروشانش سی سال شب وروز چه ها گفت چه ها کرد امروز هنوز از پس ده قرن که این ملک در دایره ی دوران گشته است آیا چه کسی داند سی سال درآن عهد براین هنری مرد سخنور چه گذشه است؟ انگیزه اش از گفتن شهنامه چه بوده ست سیمای آساتیری ایران کهن را آن روز چرا گرد ز رخسار زدوده است! سی سال برای چه برای که سرود است! می دید وطن را که سرپا همه درد است می دید که خون در رگ مردم افسرده و سرد است آتشکده ها خالی خاموش آزادی در بند لبخند فراموش بیگانه نشسته است بر اورنگ از ریشه دگرگون شده فرهنگ می گفت که:هنگام نبرد است با تیغ سخن روی بدان میدان آورد سی سال به پیکار برآن پیمان بپیمود جان برسر پیکارش فرسود و نیاسود وجدانش بیدار ایمانش روشن جان مایه ی شعرش همه ایرانی و ایران طومار نسب نامه ی گردان ودلیران نظمی که پی افکند کاخی که بنا کرد شهنامه به ایران و به ایرانی می گفت: یک روز شما در تن تان گوهرجان بود! یک روز شما بر سرتان تاج کیهان بود وان پرچم تان رایت مهر و خرد و داد افراشته بربام جهان بود شهنامه به آن مردم خود باخته می گفت بار دگر آن گونه توانمند توان بود این دفتر دانایی این طرفه ره آورد الهام خدایی فرمان اهوراست روح وطن ماست که فردوسی توسی با جان و دل خویش بیامیخت بیاراست بپرورد آنگاه چنین نغز و دل افروز و دلاویز در پیش همه آفاق بگسترد
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

http://www.vista.ir/?view=context&id=363693








سوال ما همچنان باقی است. آیا جدا از شباهتهای ظاهری حاجی فیروز و این شخصیت به ویژه پیتر سیاه هلند و بلژیک، آیا ریشه مشترکی برای آنها می توان یافت؟ چیزی که بتواند این شباهت را توصیف و توجیه کند و به آن معنا ببخشد؟
می دانیم که خود سانتا کلاوس و سنت مسیحی کریسمس اقتباس بسیار نزدیکی از میتراییسم هستند که در گاه تولد مسیح آیین محبوب امپراطوری روم بود. امروز در آکادمی غرب به صورت عام این علاقه وجود دارد که از میتراییسم با نام کلی پاگانیسم یاد کنند. تقریبا امروز دیگر مناقشه ای بر ریشه های پاگانی کریسمس وجود ندارد و اگر خوانندگان این مقاله مایلند این شباهتها را ببینند با جستجوی ساده ای در وب به دهها مقاله در این رابطه خواهند رسید. لباس سرخ رنگ، کلاه شکسته فرگی، استفاده از کاج، انطباق با 25 دسامبر که زادروز تولد مهر (میتراست) که به عنوان شب یلدا و غلبه نور توسط بخش وسیعی از دنیای شرق جشن گرفته می شود همه و همه تنها بخشی از این شباهتها هستند. ارتباط آیینهای کریسمس با میتراییسم که مراحل اولیه تولد و رشد خود را در ایران زمین یافته است ناخود آگاه این سوال را پدید می آورد که اکنون که می توان تصور کرد که میتراییسم و کریسمس از یک سو و ایینهای کریسمس و حاجی فیروز از سوی دیگر مرتبطند ایا ارتباطی منطقی می تواند بین میتراییسم و شخصیتی که ما امروز حاجی فیروز می خوانیم وجود داشته باشد؟
پاسخ من به این پرسش آری است زیرا لباس سرخ رنگ، شکل کلاه و چوب جارو که خود تجسمی از وند و شاخه برسم است که بحثی مفصل است و در اینده پستی در رابطه با ان نیز خواهم نوشت، همگی این علائم، ظن ارتباط را تقویت می کند. همچنین می دانیم که کلیسا به صورت سابقه داری میتراییسم را با شیطان و شیطان پرستی مرتبط می دانسته است و این رنگ سرخ را رنگ شیطان و یا لوسیفر نیز می داند. جالب است بدانیم که در برخی نقاط و مقاطع تاریخی در اروپا شیطان و سانتا یک نفر بوده اند و اصولا نام نیک پیر و یا Old Nick نامی بوده که به شیطان اختصاص داده می شده و حتی نام سانتا کلاوس که آن را تلفظی از سنت نیکلاس می دانند نیز مطابق این تحلیل می تواند در اصل Satan Claws و یا پنجه های شیطان معنا دهد و Santa در هم ریخته کلمه Satan است و Claus نیز فرم دیگر نگارش Claws است که اتفاقا موجودی شبیه کرامپوس و ترسناک است.
می دانیم که در میتراییسم نه تنها برده داری وجود نداشته بلکه اصولا این آیین را به عنوان دین آزادی می شناسند و بنابراین در صورت ارتباط این سنتها و میتراییسم این شخصیت هر چه هست برده ای سیاه پوست نیست . همچنین این داستان نیز متصور است که این سنت نماد غلبه نور بر تاریکی و میترا بر اهریمن و نمایشی از به بند کشیدن اهریمن باشد. این موجود سیاه رنگ با جامه سرخ براق نمادی از شیطان در بند شده است، در نبرد پیروزمندانه خورشید و زمستان که سرانجام بر تسلط سیاهی و سرما نقطه پایان می نهد.
این تعبیر که حاجی فیروز (طبیعتا نامی متاخر ) تجسم اهریمنی است که شکست خورده و به بندگی نور در آمده و به خدمت او می رقصد و می خواند، جشن پیروزی و رستگاری نوع بشر است. جشن غلبه نور و اسارت تاریکی است . به دلیل کمبود مطالعات در معنا شناسی میتراییسم این آشکار نیست که کدامین روایت می تواند درست باشد و در نتیجه حدسهای طرح شده نه از آزمایشگاه سنجش کارآمدی که در حقیقت که از ذهنی کنجکاو و آزماینده منشا گرفته اند و بدیهی است که ممکن است با همه دقت اعمال شده واقعا دقیق نباشد ولی هرچه که هست معتقدم به عنوان یک نظریه جای بررسی و مطالعه بیشتر را داراست. این شیطان رام شده، یا نوآموزی که در آغاز راه خرد قرار دارد و یا حتی اشاره ای به ماهیت دوگانه میترا هرچه که هست زمینه مشترک نیرومندی را با پیتر سیاه سنتهای مسیحی به نمایش می گذارد و این حدس را پدید می اورد که جایی دور بسیار دور و در عصری که سرزمینهای آریایی یگانگی فرهنگی خویش را به یاد می آورده اند آنها سنتهایی یگانه بوده اند.
پس شاید که منصفانه نباشد که بر فرهنگ خود بتازیم و آن را زشت خوانیم که این سیاه چرده شاد در لباس قرمز هر چه که هست شادتر و انسانی تر از ترساننده، تنبیه کننده و حتی کشنده کودکان در افسانه های اروپایی است. داستان این است که بر اسطوره اروپایی سانتا از اوایل قرن گذشته رنگ امریکایی پاشیده اند و از آن محصولی جذاب و قابل فروش ساخته اند و ما پیش از بازاندیشی در اسطوره هایمان می رویم که به فراموشی بسپاریمشان.
جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آیندهگویی میکنند.
شب یلدا این شب باستانی و آریایی رو به همه ی هم وطنانم شادباش می گم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر ملالت آور است کسی بودن!
این قصیدت را که جوش خون ایرانیت است
امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید، چهها میبینی
...
شهریارا! اگر آیین محبت باشد
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازهی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس.
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گمکرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمیگوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوهی بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


